نیازی به جبران نیست ،درکنارم بمان
تابرای لحظه ای،
در خواب فرو روم، تادرسایه پاک مهربانیت، آرامشی را که در جستجویش بودم بیابم،
تابرای ثانیه ای هم که شده دیگر قلبم باشتاب برسینه ام ، برکالبدم ضربه نزند.
بگذار چشم برهم بگذارم ،
بدون ترس جدایی،
بدون ترس تنهایی،
برایم بخوان،
معنی عشق را،
دوست داشتن را،
تالبخندم برای همیشه برلبانم نقش بندد
با نگاهت مرا بخوان،
تا طعم بوسه ای ناگهانی را هرگز از یاد نبرد
+ نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 15:51  توسط asal va dadashi
|
مهربانا!
میدانم که تا تو راهی نیست.
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
اما نمیدانم
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
کمکم کن!
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!

دستی نیست تا
نگاه خسته ام را نوازشی دهد.
اینجا ،باران نمی بارد...
فانوسهای شهر، خاموش و مُرده اند
دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند...!
نامردمان عشق ندیده ،
خنجر کشیده اند بر تن برهنه و بی هویتم !
دلم می خواهد آنقدر بنویسم
تا نفسهایم تمام شود.
آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم ،
تا سَرَم ، فریاد کنند.
می خواهم امشب ،
شاعر نو نویس کوچه ها شوم.
بوی غربت کوچه ها
امان بُریده است...!
می خواستم واژه ای پیدا کنم تا ...
دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را
عرضه کند ،
ولی
واژه ها باز هم غریبی می کنند.
می خواستم ،
کاغذی بیابم منت نگذارد ،
تنش را بدستانم بسپارد ،
تا نوازشش دهم ،
اما ، اعتمادی نیست...!
این لحظه ها ی لعنتی ،
باز هم مرا عذاب می دهند...
این دقیقه های بی وفا ،
بی وجدانترین ِ عالم اند...!
دستی نیست تا
دستهای خسته ام را
گرم کند...
نگاهی نیست ،
تا مرا امید دهد...
نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم.
اینجا،
آخرین ایستگاه عاشقیست...!
+ نوشته شده در جمعه 13 خرداد1390ساعت 15:29  توسط asal va dadashi
|
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی سوز نی ، آه شبان
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 8:20  توسط asal va dadashi
|
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت ؟
ولي بسيار ،
مشتاقم
که از خاک گلويم سوتکي سازد .
گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پي در پي ،
دم گرم خوشش را بر گلويم سخت بفشارد .
بدين سان بشکند در من ،
سکوت مرگبارم را
+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 22:41  توسط asal va dadashi
|
درد عشقی کشیدم که مپرس ، زهر هجری کشیدم که مپرس ،گشته ام در جهان و آخر کار ، دلبری برگزیدم که مپرس ، آنچنان در هوای خاک درش ، میرود آب دیده ام که مپرس ، من به گوش خود از دهانش دوش ، سخنانی شنیدم که مپرس ، سوی من لب چه میگزی که مگوی ، لب لعلی گزیده ام که مپرس ، بی تو در کلبه گدایی خویش ، رنجهایی کشیدم که مپرس ، همچو حافظ غریب در ره عشق ، به مقامی رسیده ام که مپرس .
من پذیرفتم شکست را ، پندهای اهل دور اندیش را ، من پذیرفتم که عشق افسانه است ، این دل درد آشنا افسانه است ، می روم از رفتن من شاد باش ، از عذاب دیدنم آزاد باش ، چون که تو تنهاتر از من می روی ، آرزو دارم که تو عاشق شوی ، آرزو دارم بفهمی درد را ، معنی برخوردهای سرد را .
صدایم در برابر صدایت بی صداست ، چشمانم در برابر چشمانت نابیناست ، خنده هایم خالیست ، پس بدان بی تو هیچم ، تنهایم نگذار تا با تو هم آواز شوم .
+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 21:30  توسط asal va dadashi
|
برقرار باشی و سبز گل من تازه بمون
نفسم پیش کش تو تو پر آوازه بمون
باغ دل بی تو خزون موندنی باش مهربون
تو که از خود منی منو از خودت بدون
واسه تو می خونم از شب غزل حافظ و سعدی
به خدا میسپارمت من تا ترانه های بعدی
غزل و قافیه بی تو همه رنج انتظاره
این همه شعر و ترانه همه بی عطر و بهاره
موندنی باشی همیشه لب پاییز و نبوسی
نشه پرپرشی عزیزم مهربون گلم نپوسی
+ نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت 5:48  توسط asal va dadashi
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 6:7  توسط asal va dadashi
|
خوشا دردي كه درمانش تو باشي خوشا روزي كه ايامش تو باشي
خوشا دردي كه درمانش تو باشي خوشا چشمي كه رخسارش تو باشي
خوشا موجي كه طوفانش تو باشي خوشا روزي كه خورشيدش تو باشي
خوشا راهي كه پايانش تو باشي خوشا قلبي كه مقلوبش تو باشي
خوشا ان گل كه گلچينش تو باشي خوشا ان شب كه مهتابش تو باشي
خوشا انتظاري كه اميدش تو باشي خوشا ملكي كه سلطانش تو باشي
خوشا جاني كه جانانش تو باشي

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 6:4  توسط asal va dadashi
|
بسوز اي شمـع در ويرانه عشق
كه ويــران كرد گردون خانه عشــق
بسوز اي شمع، اي شمع شب افروز
كه شد خـاكستر آن پروانه عشــق
بسوز اي شمع، گر همـدرد مايي
كه درد مـا ندارد انتهايـــي
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 5:59  توسط asal va dadashi
|
تا كدوم ستاره دنبال تو باشم
تا كجا بي خبر از حال تو باشم
مگه ميشه از تو دل بريد و دل كند
بگو مي خوام تا ابد مال تو باشم
از كسي نيس كه نشوني تو نگيرم
به تو روزي ميرسم من كه بميرم
هنوزم جاي دو دستات خالي مونده
تا قيامت توي دستاي حقيرم
خاك هر جاده نشسته روي دوشم
كي مياد روزي كه با تو روبرو شم
من كه از اول قصه گفته بودم
غير تو با سايه م نمي جوشم
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 22:35  توسط asal va dadashi
|